![]() |
![]() |
|
|
خداوندا..
اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت خداوندا.. نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است رساله دلگشا عبید زاکانی |
|
من نمی دونم این چه رسمیه که قبل از مسابقات همه امید گرفتن مدال رو در دعای خیر مردم می بینند!
وقتی هم که مدال نمی گیرنند این نکته برداشت می شه که یا اینها لیاقت دعا نداشتند یا مردم ما دعاشون برعکس از اب در می یاد! { پاورفی}( اخه این ملت بد بخت اگه دعاش گیرا بود واسه خودش دعا می کرد تا ادم بشه این طور به اسم دین ازش سواری نگیرنند)! اگاهان بر این باورنند از این به بعد ملت واسه ورزشکارا دعا نکنند تا مدال بگیرنند! ودر مورد مایکل فیلیپس هم بر این باورنند که احتما لن این خود امام زمان است ! چون یه ورزشکار با دعای خیر ملت و مقام رهبری و یا ابوالفضل و همه اینها یک مدال میگیره!(رضا زاده) حالا این اقا حکما ابوالفضلی . امام زمانی .چیزیه!!!!
|
|
بالاترین وچندتا سایت دیگه رو داشتم نگاه میکردم . چندتا مطلب به ناحق بر علیه علی دایی دیدم دلم خیلی گرفت!! قبطه خوردم. از دست این ملت نمک نشناس که اینطور چشم شعور رو می بندند و به ناحق به دیگران می تازنند. قصدم طرفداری از دایی نیست بالا خره هر کسی میتوننه در برابر عملکردش انتقادهایی هم داشته باشه . ایا واقعا اینها انتقادنند ؟ این علی دایی همون کسی بود که بعد بازی استرالیا یادم هست که مردم چطور عکس او رو در خیابون می بوسیدنند .این همون علی دایی ایست که فصل جدیدی از فوتبال ایران رو در دنیا رقم زد .وبا گلهاش به تیم های عربی لبخند و غرور رو در چهره ما حاکم کرد.... ! با علی دایی چه می کنیم .؟ یادم هست پدرم میگفت همین تختی رو همین ملت اون زمان چه تهمتا و چه چیزهای که پشت سرش نمی گفتنند حتی کسایی که امروز ادعای دوستی ونز دیکی با او می کنند.!! بعضیها میگفتند پول جمع کرده واسه خودش (در ماجرای زلزله )که با سواک برنند تریاک بیارنند . بعضی ها میگفتنند سواکی شاهنشاهی و الا اخر..... وحالا از دید همو ن ادما و همین ملت شده جهان پهلوان تختی!
این ملت بامصدق چه کرد ؟امروز گفت زنده باد مصدق فردا صبح گفت مرگ بر مصدق به همین راحتی حالا هم شده نماد میهن پرستی .با امیر کبیر چه کرد.؟ با دکتر بختیار چه کرد ؟ وبا خیلی از اندیشمندان نخبگان و ورزشکارانی که برای این مملکت غرور سر بلندی افریددندچنین رفتاری کرد ومیکنه ! وبعد از مرگشون هم می شند سمبلشون! ....قدر علی دایی رو همون عربهایی(عربستان) می دونند که میگند ای کاش مال ما بود. وقدر رضازاده رو همون ترکها (ترکیه)! بله ما ملت نمک نشناس نا سپاس با ذ هنی به اندازه یک فندق هستیم که جز منم زدن و بشینو لنگش کن هیچ نداریم !! |
|
دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟ عاشقم با من ازدواج ميكني؟ اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي! تو چقدر سادهاي خوش خيال كاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي پس برو و بيخيال باش عاشقي كجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذي، دلش شكست گوشهاي كنار جعبهاش نشست گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكهاي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل اين و آن نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهاي كاغذي فرق داشت چون كه در ميان قلب خود دانههاي اشك كاشت. عرفان نظرآهاری
|
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به کراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک چو دیدار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست ، مرگی نیست صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است زمستان مهدی اخوان ثالث |
|
میگویند روزی میرزاده عشقی - شاعر و مشروطهخواه همدانی - در صبح سردی به حمام میرفته (پاورقی: عجب همتی داشته!) که درختی میبیند که روی آن تعدادی گنجشک نشسته بوده است. ایشان یک کیش میکنند، تعدادی از گنجشکان از صدای کیش پرواز میکنند و میروند و تعدادی دیگر که از سرما یخ زده بودند به واسطه ارتعاش ایجاد شده در شاخههای درخت بر زمین میافتند. (پاورقی: اول اینکه یک جای این داستان ایراد دارد. این آقا مگر آزار داشته که گنجشکان بیچاره را کیش کند. دوم اینکه توضیحات علت پریدن و فرو افتادن از حقیر است و در متن اصلی نبوده) مردم دور او جمع میشوند و میگویند فلانی معجزه کرده (که با یک کیش گنجشک کشته!) هر چه این میرزاده بدبخت میگوید بابا این گنجشکها قبلا از سرما مرده بودهاند هر کس دیگری هم بود این کار از او برمیآمد و مساله به فیض روحالقدس ربطی ندارد، دیگران باور نمیکنند. (پاورقی: تقصیر خودش است، میخواست سر صبحی بیدلیل کیش نکند) میرزاده که آدم اصولگرایی بوده از ترس ایجاد انحراف دست به یک حرکت بیناموسی میزند و همانجا گنجشککان بیچاره را فیش فیش نجس میکند (ای بیادب!) و از طریق خود را به مخشلی میزند. مردمی که اطراف او را گرفته بوند چندتا فحش بیناموسی نثارش میکنند که بنده از بیان آنها عاجزم و ولش میکنند. میرزاده رو به مریدش میکند و میگوید مردمی که به کیشی دور آدم جمع میشوند و به فیشی از دور آدم پراکنده میشوند آدمهای قابل اعتمادی نیستند. همین شد که به آدمهای دمدمیمزاج آدمهای کیش و فیشی گفته میشود. (پاورقی: گفتم یک جای این داستان ایراد دارد. این مرید سر آن صبحی از کجا پیدایش شده؟! اصلا یکی به من بگوید این میرزاده و مریدانش چرا همه آن موقع صبح حمام لازم بودهاند؟) و پاورقی آخر دلم نیامد بگویم که برای گنجشک اول نشانه جمع ان به کار بردم چون جاندار است و میشود این کار را کرد. برای بعدی از ها استفاده کردم چون برای جانداران و بیجانها قابل استفاده است. همچنین به این دلیل استفاده کردهام که خسته نشوید. بعدش هم از ک تصغیر استفاده کردم البته از بهر ایجاد ترحم که یک خورده تراژدی قضیه را بالا ببرم و داستان را ملودارم کنم.
مغز یا به قول خودمان Core داستان را برادر باباطاهر شفاهی برای بنده نقل کرد. بنده هم تا آنجا که عقل ناقصم اجازه میداد پروراندمش. با تشکر از ایشان که بخش داستانک را تقویت کردند. از همه دوستانی که این بخش را تقویت میکنند هم تشکر میکنم چون بخش ناز خواننده جمع کنی است. |
|
ماندانا شاهزاده ی ماد ،دختر آستیاژ، با کامبیزس ( کمبوجیه) امیرپارس ازدواج کرد .آستیاژ خواب دید که از بطن دخترش یک درخت انگور روئیده و ساقه های ان از 8 جهت به حرکت در آمده و تمامی سرزمین های آسیا را فرا گرفته است ،شاه بیمناک شد و معبرین رو احضار کرد و آنان در تعبیر این رویای صادقه اظهار داشتند که از ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که نه تنها کشور ماد بلکه سایر کشورها تحت حکومتش خواهند بود ...آستیاژ دستور داد که اگر دخترش پسری آورد او را به هلاکت برسانند ...ماهها گذشت و ماندانا پسری زائید و به حکم شاه فرزند را از او گرفتند و به یکی از نزدیکان بنام هارپاگوس سپردند تا طفل را بکشد ...اما هارپاگوس طفل را به چوپانی بنام میتریداتس که در حومه ی شهر زندگی می کرد سپرد...چوبان و همسرش نام کودک را کورش نامیدند ...گرچه میتریداتس شبان بود ولی باسواد بود و کورش را به مکتب فرستاد و کورش هنوز به 8سالگی نرسیده بود که الفبای بزرگ ایرانی (که در موردش نوشتم...) که 400حرف داشت را فرا گرفت در صورتی که محصلین به طور معمول آنرا در 14/15سالگی فرا می گرفتند ....روایت دیگه ای می گه که میتریداتس یک موبد مزداپرست بود که در خراسان زندگی می کرد و هارپاگوس برای آنکه کورش از هگمتانه دور باشد او را به این موبد سپرد و کورش در قهستان (جنوب خراسان) پرورش یافت و در انجا به مکتب رفت و سایر علوم را فرا گرفت ( مثه کشاورزی و دامداری و حفر قنات که اطلاعات عمرانی وسیع او در دوران حکومتش کاملا مشهوده) و فنون رزمی هم به علت بودن در مرکز پهلوانی آموخت ( و قرینه ایست که سکونت وی در خراسان را تقویت می کند) ...شاید سوال پیش بیاد که چرا میتریداتس سرپرستی طفل را به عهده گرفت؟ چون یکی با ارزش ترین کارهای ثواب در درگاه مزدا عبارت بود(است) از ((احیاء)) که یکی از موارد آن جلوگیری از مرگ مخلوقات است ( از موارد دیگر احیا می شه به کاشت گیاهان و عدم آزار به حیوانات نام برد) و شاید نفرت کورش از کشتار و قتل ناشی ازین پرورش روحانی باشد .....
روزی ناپدری کورش او را که به سن بلوغ رسیده بود در آتشکده فراخواند و به او گفت :ای کورش تو تا امروز یقین داشتی که فرزند منی در صورتی که چنین نیست گو من تو را مثله فرزندم دوست دارم ....کورش گفت اگر فرزندت نیستم پس کی هستم؟
و آنگاه راز تولدش را فاش کرد ...
کورش با انکه دانست شاهزاده است سالی دیگر در انجا ماند و فکر این بود که چگونه خود را به مرتبه ای در خور برساند...بالاخره با میتریداتس خداحافظی کرد و به دنبال سرنوشت خود در ارتش هگمتانه رفت ...در ارتش کورش چنان مستعد بود که به سرعت به مقام های بالا دست یافت... ...به هر حال در همان زمان پدر اصلی کورش (کامبیز) در حال قشون کشی برای حمله به مادها بود در نتیجه آستیاژ قشونی به فرماندهی هارپاگوس آماده کرد ، قبل از اعزام سپاه شاه درصدد برآمد که سپاه را به سان ببیند ...
چشمان آستیاژ به کورش دوخته شد ..عنان اسب را کشید و به کورش خیره گشت ...زیرا بسیار شبیه پدرش یعنی داماد شاه ماد بود (خدای من...!)
به کورش گفت :ای جوان اسمت چیست؟ _اسمم کورش است.
-پدرت کیست؟_ پادشاها می گویند اورا نمی شناسم .
-ایا تو با امیر پارس ،دامادم ، نسبتی داری؟
-ای شاه من اورا هیچگاه ندیدم .....(و کورش حقیقت را تنها گفت ....دروغگویی امری مذموم است((بود))...) کورش می دانست بعدا از او بازرسی بیشتری به عمل خواهند آورد ...نمی تونست دروغ بگه /فرار کنه/و...
هارپاگوس همه چیز رو بعد از بازپرسی از کورش فهمید و به اوگفت : ای جوان اگر به خودت رحم نمی کنی به من رحم کن همانگونه که من تو را در دوران نوزادی نکشتم و به شاه نامی از پدرت نیار که مرا خواهد کشت ...ولی کورش گفت : تو فرمانده هستی و می توانی مرا از هگمتانه دور کنی به من دستور بدی پیشاپیش به فارس برم ....
بالاخره کورش به فارس رسید و خواهان ملاقات امیر فارس (ینی پدرش)شد و روزی که او را نزد کمبوجیه بردند چشمانش را بستند و در حضور امیر باز کردند و به قول توکیدیس هنگامی که چشم امیر به چشم کورش افتاد گفت : آیا اینه در مقابلم نهاده اید؟!کورش همه چیز را برای پدر تعریف کرد ، پدر منقلب شده بود و....(دیگه نیاز به تعریف نیست ...)
در همان حال خبر از شکنجه ی هارپاگوس توسط آستیاژ امد و کورش متالم گشت و دیگر تعهدی به شاه ماد احساس نمی کرد و در فارس ماند ...و جالبه که می گن آستیاژ برای تحویل دادن کورش 5سنگ طلا جایزه گذاشته بود (هر سنگ=دوونیم کیلو) که ایرانیان پاکدامن حاضر به انجام این کار نشدند ...
به هر حال کورش 3سال با آستیاژ جنگید و در بهار 553 قبل از میلاد کلا مادها را شکست داد و فرمانروایی گشت که تا به حال می توان به جرات گفت مانندش نیمده ...و این مقدمه ی کورشی بود که در ایران بدنیا آمد و رشد کرد و نبوغش تجلی نبوغ ملت ایران بود و این همان کورشی بود که برای نخستین بار اعلامیه ی آزادی بشر را صادر کرد ، اعلامیه ای که صدای ملت ایران بود که از دهان کورش خارج می شد (در صورتی که اکنون در بسیاری نقاط دنیا دموکراسی مفهوم ندارد) ....
|
|
|
گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهايتان زخم دار است با ريشه ام چه مي كنيد؟ گيرم كه بر سر اين باغ بنشسته ايد بر كمين پرنده پرواز را علامت ممنوع مي زنيد با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي كنيد؟ گيرم كه مي كشيد گيرم كه مي بريد گيرم كه مي زنيد با رويش ناگزير جوانه ها چه مي كنيد؟ خسرو گلسرخ |
![]() |
|
بیماری هلندی به انگلیسی (Dutch disease) یک مفهوم اقتصادی است که تلاش میکند رابطهٔ بین بهرهبرداری بیرویه از منابع طبیعی و رکود در بخش صنعت را توضیح دهد. این مفهوم بیان میدارد که افزایش درآمد ناشی از منابع طبیعی میتواند اقتصاد ملی را از حالت صنعتی بیرون بیاورد. این اتفاق به علت افزایش نرخ ارز صورت میگیرد، که بخش صنعت را در رقابت ضعیف میکند. در حالی که این بیماری اغلب مربوط به اکتشاف منابع طبیعی میشود، میتواند به «هر فعالیت توسعهای که نتیجهاش ورود بیرویهٔ ارز خارجی میشود» مربوط شود؛ مانند نوسان شدید در قیمت منابع طبیعی، کمک اقتصادی خارجی، سرمایهگذاری مستقیم خارجی. واژهٔ بیماری هلندی در سال ۱۹۷۷ توسط مجلهٔ Economist برای توصیف رکود بخش صنعتی در هلند بعد از کشف گاز طبیعی در دههٔ ۱۹۶۰ بهکار گرفته شد
هنگامی که پول یک کشور با افزایش قابل توجه ارزش روبرو شود، صادرات این کشور به پول کشورهای دیگر گرانتر شده، ولی واردات به آن کشور به نسبت ارزانتر میشود. بطور کلی، این وضعیت را بیماری هلندی مینامند. کشور هلند که تا قرن نوزدهم یکی از بزرگترین استعمار گران جهان محسوب می شد کشور مشهوری است . چه به لحاظ پروش زیباترین گل های جهان ، چه به لحاظ نژاد پروارگاوهایش ، چه به لحاظ مشهورترین دادگاه بین المللی که در شهر لاهه این کشور قرار دارد ، چه به لحاظ سبک بازی فوتبالش و.....
در اقتصاد کلان هم عارضه ای وجود دارد که به نام بیماری هلندی مشهور است. این نامگذاری به دلیل انجام شده است که اولین بار این عارضه برای کشور هلند رخ داد. به اعتقاد بسیاری از اقتصاددان ها، اقتصاد ایران هم در حال حاضر در آستانه ابتلا به این عارضه قرار دارد(البته برخی معتقدند که تقریبا کار از کار گذشته)
اما این عارضه چیست ؟ اگر به زبان خیلی ساده بخواهیم بیان کنیم این عارضه زمانی رخ می دهد که درآمد یک کشور بر اثر عوامل فصلی به صورت ناگهانی افزایش میابد و متولیان اقتصاد کلان (دولت ) هم با تصور دائمی بودن این درآمد آن را در جامعه تزریق می کنند. تا اینجای کار اتفاق خاصی نیافتاده است . درآمد کشور زیاد شده و پول هم به جامعه منتقل شده است.
در اقتصاد اصلی وجود دارد که برای درک آن احتیاجی نیست اقتصاد خوانده باشید و آن هم این است که که با افزایش درآمد ،تقاضا هم افزایش پیدا می کند . اگر این افزایش تقاضا به صورت ناگهانی انجام شود، عرضه جوابگوی آن نخواهد بود و تعادل عرضه و تقاضا بر هم می خورد ، در نتیجه قیمت ها افزایش میابد (این اصل به قدری بدیهی به نظر می رسد که اگر یک دانشجوی اقتصاد بگوید در دانشگاه چنین چیزی را خوانده است احتمالا مسخره اش می کنند که این همه زحمت کشیدی رفتی دانشگاه همچین چیزی بخوانی ؟ ولی اگر همین اصل ظاهرا بدیهی درست درک می شد کشور های جنوب شرقی آسیا در دهه 90 میلادی با آن بحران اقتصادی وحشتناک روبرو نمی شدند و امثال ماهاتیر محمد مالزیایی برای توجیه حماقتشان مجبور نبودند آدرس عوضی بدهند و بی جهت کشورهای غربی و سرمایه داران آمریکایی را مقصر آن بحران معرفی کنند..... بگذریم..) .
تا اینجا هم عارضه خاصی حادث نشده است (حتی این اتفاق می تواند در طولانی مدت برای اقتصاد کشور مفید هم باشد) در یک روند طبیعی قیمت ها تا سقفی بالا می روند و با یک تاخیر زمانی تولید افزایش پیدا می کند و در نهایت پس از مدتی عرضه و تقاضا به تعادل قبل بر می گردند. اما مشکل از زمانی رخ می دهد که دولت به عنوان متولی اقتصاد کلان وارد کارزار می شود و سعی می کند به طور مصنوعی و از طریقی غیر از افزایش تولید قیمت ها را پایین نگه دارد. برای درک بهتر، شرایط حال حاضر کشور خودمان را در نظر بگرید .
دولت مهرورز که با وعده افزایش رفاه بر سرکار آمده بود و اتفاقا در زمانی که درآمدهای نفتی هم افزایش چشمگیری داشت و دولت قبلی ذخایر ارزی خوبی را باقی گذاشته بود زمام امور کشور را در دست گرفت و با نوشتن بودجه ای رویایی در همان سال اول علیرغم بالا بودن درآمد های نفتی دچار کسر بودجه شد و به بهانه های مختلف از ذخایر ارزی خرج کرد و با قوانین جالبی همچون افزایش حداقل حقوق باعث گران شدن عوامل تولید و در نتیجه گران شدن کالا های مصرفی شد و برای مبارزه با این افزایش قیمت ها ( که مقصر اصلی آن خود دولت است) متوصل به بگیر و ببند و در مورد کالا هایی همچون لبنیات و واردات سایر کالا ها شد و به این وسیله به طور مصنوعی بدون اینکه تولید افزایش یافته باشد تقاضای افزایش یافته را پاسخ داد و به خیال خود تورم را مهار کرده است.
یک ناظر بیرونی احتمالا اشکالی به این کار دولت محترم نمی بیند به هر حال از فشار قیمت بر مصرف کنندگان کاسته شده است. اشکال این قضیه چیست؟ چرا به این کار بیماری هلندی می گویند؟
بیماری هلندی دقیقا از همینجا شروع می شود. هنگامی که دولت متوصل به واردات کالاهای مصرفی ارزان می شود تا قیمت ها را مهار کند در حالی که صنایع داخلی مجبورند با عوامل تولید گران کالای گران را تولید و به قیمت ارزان بفروشند . نکته اینجاست که این سیاست نمی تواند جلوی تورم را بگیرد. بلکه آن را به بخش های دیگر اقتصادی منتقل می کند .به عنوان مثال می توان با واردات کالاهایی نظیر سیب ، پرتقال ، سیب زمینی ، پیاز ، تیرآهن و.... قیمت این کالا ها را پایین نگه داشت ولی برخی کالا ها مانند زمین و مسکن قابل وارد کردن نیستند و افزایش قیمت این کالا ها نمی شود با واردات مهار کرد . در نتیجه قیمت این قبیل کالا ها به رشد خود ادامه می دهند . از طرفی سرمایه گذاری جدید در آن بخش های صنعتی که با واردات قیمت شان مهار شده انجام نمی شود و سرمایه ها به سمت کالاهایی مثل زمین و مسکن هدایت می شود. در نتیجه این امر تقاضای کاذبی برای این کالا ایجاد شده و قیمت آن ها با سرعت بیشتر و به صورت غیر طبیعی و باور نکردنی رشد می کند (به عنوان مثال طبق اعلام بانک مرکزی در نیمه نخست امسال قیمت مسکن در تهران 30 در صد افزایش داشته است ولی به اعتقاد بنگاه دار ها این رشد بیشتر از 60 درصد بوده است)
عوارض این مشکل به همینجا ختم نمی شود . به محض اینکه فصل افزایش درآمد خاتمه پیدا کند و دولت پولی نداشته باشد که با آن واردات ارزان را انجام دهد افزایش قیمت در بخش هایی که تا آن زمان به صورت مصنوعی قیمت پایینی داشتند با سرعتی فزاینده رخ خواهد داد. از آنجا که صنایع داخلی هم در اثر همان سیاست های گذشته فلج شده اند قادر به پاسخگویی به تقاضا های جدید نمی باشند و .......... ادامه اش را خودتان می توانید تصور کنید
البته هلند این شانس را داشت که در زمانی به این مشکل گرفتار شد که سایه نحس کمونیست شرق اروپا را فراگرفته بود و کشورهای غربی برای اینکه مبادا هلند هم در دامن کمونیست ها بیافتد کمک ها ی بی دریغی به این کشور کردند با این وجود چند سالی طول کشید تا اقتصاد این کشور بتواند کمر راست کند. درباره کشوری مثل ایران و با شرایط کنونی جهان معلوم نیست این عارضه چه بلایی را بر کشور تحمیل خواهد کرد.....
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
علیرضا ادیبان سرخوش دانشجوی مهندسی برق
یک شعر قشنگ، یک فنجان قهوه، کمی نور آفتاب روی میز و صدای نسیم در سکوت،فـراغتی و کتـــابی و گو شــه ی چمـــنی حالااگه یک گنجشک هم اون وسط آوازبخونه اشکال نداره . |
| پیوندهای روزانه |
|
پایگاه فرهنگ پارس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
1/20/2009 - 2/18/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 8/22/2008 - 9/21/2008 7/22/2008 - 8/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 |
| پیوندها |
|
بزرگترین مرجع دانلود امروز بالاترین ارتش سرری گاو چرون |
|
RSS
|